تبليغاتX
تاریخ زندگی حضرت باب

تاریخ زندگی حضرت باب

 

 

دوران کودکی و جوانی حضرت باب

 

 

دوربابی در سال 1844 شروع و فقط به مدت 9سال بطول انجامید. هدف اصلی این دور، هموار ساختن راه برای ظهور حضرت بهاءالله بود. اگر چه دور بابی کوتاه بود، ولی دارای چنان قوای روحانیه عظیمی بود که اثرات آن تا صدها نسل آینده احساس خواهد شد.

 

حضرت باب که نام مبارکشان سید علی محمد است در تاریخ 20 اکتبر 1819 (اول محرم 1235هجری قمری) در شهر شیراز که در جنوب ایران و در منطقه فارس می باشد ، متولد شدند . اکثر مردم ایران تابع شعبه ای از اسلام می باشند که منتظر ظهور موعودی به نام حضرت قائم است و کلمه «قائم» یعنی کسی که قیام می نماید.

 

اصل و نسب حضرت باب به حضرت محمد رسول اکرم راجع و خاندان ایشان به نجابت و اصالت معروف و موصوف بودند. حضرت باب هنوز طفل بودند که پدرشان وفات کرد ، لذا در دامن خال بزرگوار خود پرورش یافتند. خال حضرت را در سنین کودکی به مدرسه فرستادند. و هرچند حضرت باب از علم لدنی برخوردار بوده و احتیاج به تعلیمات بشری نداشتند ولی با وجود این به میل خال بزرگوار رفتار نمودند. اما معلم ایشان شیخ عابد فوراً متوجه استعداد عظیم هیکل اطهر شد و متوجه شد که چیزی برای تعلیم به این طفل خارق العاده ندارد. او داستان ذیل را از ایّامی که حضرت باب به مدرسه می رفتند نقل می نماید:

 

« من یک روز به حضرت باب گفتم جمله اول قرآن را که بسم الله الرحمن الرحیم است تلاوت کنند. فرمودند:«من تا معنی این جمله را ندانم تلاوت نمی کنم.» من اینطور وانمود کردم که معنی آن را نمیدانم .

 

فرمودند: «من معنی آن را می دانم اگر اجازه می فرمایید بگویم.» آن وقت شروع به شرح آن فرمودند. چه بیان عجیبی بود. سراپای مرا حیرت فرو گرفت . هنوز شیرینی گفتار آن حضرت در مخیّله من موجود است.

 

چاره ندیدم جز اینکه ایشان را نزد خال ببرم و سفارشهای لازمه را به ایشان بنمایم که در حفظ  این امانت جدّیّت فراوان به خرج دهند و به جناب خال گفتم من خودم را لایق نمی دانم که به این طفل درس بدهم . جناب خال تنها بودند. کسی آنجا نبود .

 

به ایشان گفتم من این طفل را آوردم که به شما بسپارم . این طفل مثل سایرین نیست. من قوّه ای در این طفل می بینم که جز در حضرت صاحب الزمان در سایرین آن قوّه نیست. لهذا لازم است خیلی توّجه کنید. بگذارید در منزل بماند. زیرا حقیقتاً احتیاج به معلم ندارد . ولکن جناب خال به حضرت باب تاکید کردند که به مکتب برگردند و درس بخوانند و با لهجه ملامت آمیزی به حضرت گفتند: « مگر به شما نصیحت نکردم که مانند سایر اطفال رفتار کنی و به هرچه معلم می گوید گوش بدهی؟» برای مراعات خاطر خال، حضرت باب به مکتب مراجعت کردند. روح آن حضرت بسیار قوی بود. روز به روز آثار علم لدنی و حکمت و دانش خارج از حدود بشری در آن حضرت آشکار تر می شد، به حدّی که من از شمارش آن قاصر هستم.»

 

بالاخره خال حضرت باب تصمیم گرفتند که ایشان می تواند  مدرسه را ترک کنند. و حضرت باب  به همراه خال مشغول تجارت در شهر بوشهر واقع در جنوب غربی شیراز شدند. در این دوره از زندگی ایشان بود که ازدواجشان واقع گردید. از این ازدواج فرزندی به وجود آمد به نام احمد که در طفولیّت، یک سال قبل از اینکه حضرت باب اظهار امر قائمیت بنماید صعود نمود.

 

در ایّام جوانی، چنان آثار عظمت و قدرت از حضرت باب به ظهور رسید که هیچ کس نمی توانست با آن برابری کند. صفات خارق العاده و ممتازی که در دوران رسالت کوتاه و غم انگیزشان به ظهور رسید، ازهمان ایّام جوانی در آن حضرت ظاهر و هویدا بود. حضرت ولی عزیز امرالله در مورد حضرتشان می فرمایند:

 

«جوان نجیب و مقتدر که در تواضع و فروتنی و شکیبایی بیهمتا، در آرامش و صفا و وقار تزلزل ناپذیر و در سخن و بیان فریبنده و جذّاب»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:50  توسط Spring 

 

شرح اظهار امر حضرت باب

 

 

 

بیت مبارک حضرت باب

 

 

 قبل از اینکه حضرت باب رسالت خویش را اعلان نمایند ، برخی از نفوس در اکناف عالم در اعماق قلب خویش می دانستند  که موعود بزودی ظاهر خواهد شد. یکی از این نفوس مقدسه جناب سیدکاظم رشتی بودند که در شهر کربلا در عراق زندگی می کردند. ایشان شاگردان زیادی داشتند و حیات خویش را وقف آماده ساختن آنان برای ظهور قائم موعود پس از انتظاری طولانی نمودند و مرتباً به آنان گوش زد می نمود که بعد از وفات او ترک خانه و خانماننموده و با قلوبی فارغ از امیال دنیوی در دیار پخش شده و به دنبال موعود محبوب به جستجو پردازند.

 

بعد از وفات سید کاظم ، یکی از برجسته ترین شاگردانش به ملاحسین به مسجدی رفته و مدت 40 روز به دعا و توجه مشغول  گردید و در این مدت فلبش کاملاً جهت دریافت الهامات الهی آماده شد. بعد از 40 روز به همراهی دو نفر از یارانش عراق را ترک و به جستجوی موعود پرداخت . اول به شهر بوشهر رفت اما مدت توقف ایشان در بوشهر آنقدر ظول نکشید باطناً حس می کرد که قوه ای پنهانی او را به جانب شمال می کشاند لذا بزودی به جانب شیراز روان گشت. پس از اینکه به دروازه شهر رسیدند به همراهان خود گفت که مستقیماً به مسجد رفته و در آنجا منتظر باشند تا ایشان به نزد آنان مراجعت نمایند.

 

جناب ملاحسین در همان روز تاریخی چند ساعت قبل از غروب آفتاب در حالیکه در خارج دروازه شهر قدم می زد در آن بین جوان باوقاری را مشاهده نمود که به طرف او آمده و ضمن خوشامدگویی او را به منزلش دعوت کرد تا بعد از این سفر طولانی گرد سفر را شسته و استراحت نماید. جناب ملاحسین بقدری از حسن رفتار و شیرینی گفتار آن جوان متاثر شده بود لذا بدنبال ایشان روان و بزودی به درب خانه ای ساده رسیدند و سپس به داخل منزل وارد و در اتاقی در طبقه بالا نشستند میزبان بزرگوار فرمود تا ظرف آبی آوردند تا مهمان دست و روی خود را از گرد سفر بشوید و سپس به دست خویش چای به او مرحمت فرمودند و بعد از مراسم مهمان نوازی با  مهمان خویش شروع به صحبت فرمودند. جناب ملاحسین شرح این مکالمه تاریخی را بعداً چنین بیان نمودند:

 

«حدود یک ساعت از شب گذشته بود که آن جوان بزرگوار به من به مکالمه پرداخت و از من سؤال فرمود بعد از جناب سیدکاظم رشتی مرجع شما کیست؟ عرض کردم مرحوم سید در اواخر حال سفارش می فرمودند که بعد از وفاتشان هریک از شاگردان باید ترک وطن گوید و در اطراف به جستجوی موعود محبوب بپردازد . این است که من برای انجام امر استاد بزرگوارم به ایران مسافرت کردم و هنوز هم که هست به جستجوی موعود مشغولم. سؤال فرمودند آیا استاد بزرگوار شما برای حضرت موعود اوصافی مخصوص و امتیازاتی بخصوص معیّن فرموده اند یا نه؟ عرض کردم آری می فرمود حضرت موعود از خاندان نبوّت و رسالت است. از اولاد حضرت فاطمه زهرا علیها سلام الله است. سن مبارکش وقتی که ظاهر می شود کمتر از 20 و متجاوز از 30 سال نیست. دارای علم الهی است. قامتش متوسط است. از شرب دخان برکنار و از عیوب و نواقص جسمانی منزّه و مبرّا است. میزبان محترم لمحه ای سکوت فرمود سپس با لحن بسیار متینی فرمودند نگاه کن این علامات را که گفتی در من می بینی ؟ بعد یکایک  علامات را ذکر فرمودند و با شخص خود تطبیق نمودند.

 

در خلال آن شب  حضرت باب با ادله و براهین واضح و قاطع به ملاحسین اثبات فرمودند که قائم موعود می باشند و با سرعتی خارق العاده به تفسیر اولین قسمت از سوره یوسف که از سوره های مهم قرآن است پرداختند و سپس خطاب به ملاحسین فرمودند:

 

شما اول کسی هستید که به من مؤمن شده اید . من باب الله هستم و شما باب الباب . باید 18 نفر به من مؤمن بشوند به این معنی که ایمان آنها نتیجه تفحص و جستجوی خود آنها باشد بدون اینکه کسی آنها را از اسم و رسم من آگاه کند، باید مرابشناسند و به من مؤمن شوند. آن وقت یکی از انها را انتخاب  می کنم که با من در سفر مکه همراهی کند. در مکه امر الهی را به شریف مکه ابلاغ خواهم کرد. از آنجا به کوفه خواهم رفت . در مسجد کوفه امر الهی را آشکار خواهم ساخت. شما باید آنچه امشب جریان یافت از همراهان خود و سایر نفوس مکتوم دارید.»

 

عظمت ظهور روح و روان ملاحسین را با هیجان و سرور ، خوف و حیرت مسخّر نمود. او چنین اظهار داشت:

 

" قبل از عرفان امر الهی چقدر ضعیف و ناتوان بودم و چه مقدار خوف و جُبن در وجودم سرشته بود. . . نمی توانستم چیزی بنویسم و نمی دانستم راه بروم. دست و پایم همیشه ارتعاش داشت و می لرزید. اما بعد از وصول به عرفان مشهر الهی به جای جهل، علم و دانش ربّانی و در عوض ضعف ، قوّت و قدرت عجیبی در وجود من پیدا شد. بطوری که خود را دارای توانایی و تهوّر فوق العاده می دیدم و یقین داشتم که اگر تمام عالم و خلق جهان به مخالفت من قیام نمایند یک تنه بر همه غالب خواهم شد. جهان و آنچه در ان هست مانند مشتی خاک در چشمم جلوه می نمود و صدای جبرئیل را پنداشتم در من تجسّم یافته می شنیدم که به خلق عالم می گفت: ای اهل عالم بیدار شوید زیرا صبح روشن دمید. برخیزید و از فیض ظهور و برکت امرالهی برخوردار شوید، باب رحمت الهی باز است. ای اهل عالم همه داخل شوید زیرا آن کسی را که منتظر بودید ظاهر شد. اینک پیدا و آشکار و شما را به خوان وصال دعوت می نماید."

 

اظهار امر حضرت باب در شب 23 می 1844(5جمادی الاولی 1260) به وقوع پیوست. هیکل اطهر در ان وقت 25 سال از عمر مبارکشان می گذشت. چندین سال بعد در جشن سالگرد بعثت مبارک حضرت باب، حضرت عبدلبهاء ر خطابی در مجمع یاران چنین فرمودند:

 

«امروز روز بعثت حضرت اعلی است. روز مبارکی است مبدأ اشراق است، زیرا ظهور حضرت باب مانند طلوع صبح صادق بود ... این یوم، یوم مبارکی است مبدأ فیض است بدایت طلوع است اول اشراق است. حضرت اعلی در چنین روزی مبعوث شد و ندا به ملکوت ابهی نمود و بشارت به ظهور جمال مبارک داد و به جمیع طوایف ایران مقابلی کرد.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:50  توسط Spring 

 

 

حروف حی

 

 

بعد از جناب ملاحسین ، هفده نفر دیگر مستقلاً و به تنهایی توانستند محبوب قلبی خود را یعنی حضرت باب را بیابند، و هر کدام به هدایت خداوند حقیقت ظهور جدید را یافته مؤمن شدند. بعضی در عالم رؤیا  برخی در حین دعا و تعدادی دیگر در حالت توجه و تذکر محبوب عالمیان را شناختند. و جمیع این نفوس میارکه جز یک نفر به حضور مبارک در شیراز مشرّف شدند. شخص که به حضور حضرت باب مشرّف نشد بانویی بی نظیر و با استعداد به نام طاهره بود. او حضرت باب را در عالم رؤیا شناخت و به عنوان موعود محبوب قبول نمود و یکی از مروّجین بزرگ امر مبارکش گردید. هجدهمین شخصی که افتخار این را یافت تا جزو پیروان ایشان شمرده شود جوانی بود 22 ساله معروف به قدّوس ، ایشان دارای شخصیتی نمونه و شجاعت و ایمانی بود که کمتر کسی را باایشان می توان برابر نمود. اولین گروه مومنین با جناب ملاحسین که 18 نفر بودند از طرف حضرت باب به حروف حی موسوم گردیدند .آنها حواریون منتخب ایشان بودند.

 

همین که تعداد حروف حی کامل شد، حضرت باب جناب ملاحسین را احضار و دستورات ذیل را به او دادند: « نزدیک است که از هم جدا شویم. شما باید دامن همت بر کمر زنید و به تبلیغ امرالله قیام کنید. خداوند شما را محافظت خواهد کرد و قرین نصرت و موفقیت خواهد ساخت . اینک در بلاد سیر نمایید و همان طوری که باران زمین را سرسبز می سازد شما نیز مردم را از باران برکات خود که خداوند عنایت فرمود، سرسبز سازید... من هم با جناب قدّوس به حجّ بیت می روم و تو را برای روبرو شدن با دشمن خونخوار می گذاریم. مطمئن باش که به موهبت کبری فائز خواهی شد . اکنون به طرف شمال عزیمت فرما و از بلاد اصفهان و کاشان و قم و طهران عبور نما . از خدا بخواه که در طهران به مشاهده مقرّ سلطنت الهی موفق شوی و در مقر محبوب واقعی ورود نمایی. در سرزمین طهران سرّی موجود است و رازی پنهان که اگر ظاهر شود جهان بهشت برین گردد . امیدوارم تو به فضل و موهبت آن محبوب بزرگوار بررسی.»

 

بعد از اینکه ملاحسین امر فرمودند که به طهران برود آنگاه سایر حروف حی را احضار فرمودند و هریک را به طرفی ماموریت دادند و در حین وداع و خداحافظی به آنها فرمودند که باید آمال و آرزوهای دنیوی را به کنار گذارند و در طول و عرض جهان پراکنده شوند و امر مبارک را ابلاغ نمایند و خطاب به آنان فرمودند:

 

« ای یاران عزیز من! شما در این ایام حامل پیام الهی هستید.... به واسطه صدق گفتار و رفتار خود نماینده قوت و نورانیت ربانی گردید و مظهر صفات الهیه گردید . بع ضعف و عجز خود نظر نکنید به قدرت و عظمت خداوند توکل نمایید و به توجه کنید و یقین داشته باشید که بالاخره فتح و فیروزی با شما خواهد بود.»

 

در اکتبر سال 1844 حضرت باب به همراهی جناب قدوس عازم حج بیت الله شدند و به مکه و مدینه تشریف بردند. این دو شهر واقع در عربستان و برای پیروان اسلام مقدس می باشد. در هنگامی که در مکه تشریف داشتند توقیعی به شریف مکه نازل و در ان به وضوح رسالت خویش را اعلان و شریف را دعوت به ایمان و قبول امر مبارک فرمودند. اما شریف مکه به امور خویش سرگرم بود به پیام الهی پاسخ نداد. حضرت باب از مکه به همراهی قدوس به مدینه که مرقد حضرت رسول اکرم می باشد توجه فرمودند. و بعد از زیارت این مدینه مقدسه به ایران مراجعت نمودند . پس از ورود به بوشهر، قدوس را فرا خوانده و با این کلمات او را به حرکت بسوی شیراز امر فرمودند:

 

«دوران مصاحبت من و تو به پایان رسیده ساعت جدایی نزدیک است دیگر در این دنیا یکدیگر را ملاقات نخواهیم کرد مگر در عالم ابدی و ملکوت الهی... در کوچه و بازار شیراز، مصیبت بسیار به تو خواهد رسید. جسم تو اذیّت شدیدی خواهد یافت ولکن در مقابل اقدامات دشمنان غلبه با تو خواهد بود. آن قدر عمر خواهی مرد که به حضور حضرت مقصود خواهی رسید. در آنجا هر درد و مصیبتی را فراموش خواهی کرد و به جنود غیب مؤید خواهی گشت و شجاعت و عظمت تو را به تمام دنیا اعلان خواهند نمود، عنقریب جام شهادت را در راه خدا خواهی نوشید من هم پس از تو شهید خواهم شد و در ملکوت جاودانی به هم خواهیم رسید.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:49  توسط Spring 

 

 

آزار و اذیت حضرت باب و پیروانشان در

 

شیراز

 

 

جناب قدوس

 

 

جناب قدوس با شور و شعف در شهر شیراز شروع به تبلیغ امر جدید نمود. اما خیلی زود با مخالفت ملایان و حاکم استان روبرو گردید. حاکم شهر که مردی شریر و ظالم بود، دستور داد که جناب قدوس و یکی از همراهان ایشان را دستگیر نمایند. او دستور داد تا محاسن آن دو نفس مقدس را سوزانده و بینی ایشان را سوراخ و ریسمانی از آن رد کرده و به اصطلاح مهار نمایند و در کوچه و بازار شهر در جلوی انظار مردم بگردانند « تا مردم عبرت بگیرند و بدانند که هر که کافر شود سزایش این است»

 

پس از تحمل این اهانتها جناب قدوس و همراهانش را از شهر شیراز بیرون کردند و به آنها گفتند اگر بر گردید به عذاب شدید مبتلا و به دار آویخته خواهید شد. این دو نفس مقدس به واسطه این بلایا افتخار این را یافتند که اولین افرادی باشند که در ایران در راه امر جدید مورد اذیت و آزار قرار می گیرند. حضرت عبدالبهاء جل ثنائه در باره هزاران نفوسی که بعدها در راه حضرت باب شکنجه و آزار دیدند چنین می فرمایند: 

 

«آن نفوس مقدسه دچار آلام بی منتهی و بلایای لاتحصی شدند. در کمال صلابت در برابر امتحانات و افتتانات استقامت فرمودند. هزاران تن مبتلای سجن، شکنجه، زجر و آزار شدند و به مقام شهادت نائل امدند. منازلشان غارت و تخریب گردید، اموالشان مصادره شد. در کمال سرور حیات مقدس خویش را فدا نمودند و تا نفس اخیر برایمان خویش ثابت قدم ماندند. این نفوس نفیسه سُرُج عرفانند و انجم مضیئه در افق اراده الله»

 

حاکم شهر به اذیت و آزار قدوس و همراهانش اکتفا ننمود، معترض حضرت باب نیز شد. و مأموری چند از شیراز ، از سواران خاص خود فرستاد و امر شدید صادر نمود که هرکجا سید باب را بیابند دستگیر کنند و باغل و زنجیر به شیراز بیاورند. در بین راه مأمورین حضرت باب را ملاقات نموده که از بوشهر حرکت کرده و به سمت شیراز می امد. رئیس سواران چنین حکایت کرده است:

 

« چون به هم رسیدیم ، جوان تحیت گفت و سلام کرد و از م پرسید کجا می روید؟ من نمی خواستم مأموریت خودم را به او بگویم. در جواب گفتم حاکم فارس ما را برای کار مهمی به این طرفها فرستاده. آن جوان خندید و فرمود: « حاکم فارس شما را فرستاده که مرا دستگیر کنید. اینک من حاضرم هر طور مأمور هستید رفتار کنید. من خودم نزد شما آمدم و خود را معرفی کردم تا برای یافتن من زحمت نکشید و مشقّت نبینید.» من خیلی تعجب کردم و سرگردان شدم که چگونه این جوان با این صراحت و استقامت خود را معرفی می کند و خویش را گرفتار بلا می سازد. حیات و سلامتی خود را در خطر می اندازد و سعی کردم که آن همه را ندیده و نشنیده انگار و از او بگذرم. وقتی خواستم بروم نزدیکتر امد و فرمود: « قسم به خداوندی که انسان را خلق کرده و او را بر جمیع موجودات فضیلت داده و قلبش را محل تجلی انوار عرفان و محبت خویش ساخته که من از اول عمر تا کنون جز به راستی لب نگشوده ام. همیشه خیر دیگران را خواسته ام و راحتی خود را فدای خلق خدا کرده ام و باعث غم و اندوه هیچ کس نشده ام. من می دانم که شما برای دستگیر کردن من می روید. نخواستم به زحمت بیفتید و مسئوول حاکم بشوید. آمدم خودم را معرفی کردم. اکنون مأموریت خود را انجام دهید.»

 

از استماع این بیانات بی اختیار از اسبم پیاده شدم. رکاب اسب او را بوسیدم و گفتم: ای فرزند پیغمبر ای نور چشم رسول الله قسم به آن کسی که تو را آفریده و این درجه و مقام عالی را به تو داده که عرض مرا بشنوی و تضرع و زاری مرا بی اثر نگذاری. خواهش دارم از همین جا به هرجا که می خواهی بروی و در محضر حاکم تشریف نبری. زیرا این شخص مردی ستمکار و پست است. می ترسم تو را اذیّت کند. من نمی خواهم که جوانی مثل تو از اولاد پیغمبر گرفتار ستم و خشونت این ظالم شود... فرمود: « در مقابل این نجابت و اصالتی که از تو ظاهر شد، امیدوارم خداوند تو را مورد رضای خود قرار دهد لکن هیچ وقت از قضای الهی روگردان نیستم. خدا پناه من است، ملجاء من است، یار و یاور من است، تا آخرین ساعتی که مقرر شده هیچ کس نمی تواند به من اذیت برساند و برخلاف خواست خدا کاری بکند. وقتی ان ساعت مقرر برسد چقدر خوشحال می شود که جام شهادت را در راه خدا بیاشامم. اینک من حاضرم ، مرا نزد حاکم ببر. هیچ کس تو را در این کار سرزنش نخواهد کرد.» وقتی این طور فرمود من هم ناچار امر او را اطاعت کردم و مطابق اراده اش عما نمودم.»

 

حضرت باب مسافرت خود را بی درنگ و بدون قید و بند تا شیراز ادامه دادند. حضرت باب در جلو مأمورین راه می پیمودند ، همه مجذوب آن بزرگوار گشته و نهایت خضوع را نسبت به او مراعات می نمودند. سحر کلمات مبارک، خصومت آنان را به آشتی و تکبر و نخوت را به تواضع و عشق مبدل نمود.

 

 وقتی که به شیراز رسیدند حضرت باب را به نزد حاکم بردند او به هیکل مبارک با کمال رزالت و وقاحت رتار نمود و در حضور جمع به توبیخ و ملامت ایشان پرداخت و سپس ایشان را به ضمانت خال مبارک آزاد نمود. با وجود اینکه به حضرت باب اجازه داده شد که به منزل برگردند ولی آزادی ایشان محدود بود فقط اعضای خانواده و تعداد قلیلی از دیگر نفوس اجازه ملاقات با هیکل اطهر را داشتند. در طی چندین ماه بعد علی رغم کوششهای حاکم و علماء که می خواستند مانع نفوذ حضرت باب شوند روز به روز بر تعداد پیروان ایشان افزوده می شد.

 

با ازدیاد شهرت و قدرت حضرت باب خشم و غضب حاکم نیز بیشتر شد و مجدداً امر به دستگیری ایشان داد. این با حاکم قصد حیات مبارک را مود اما در همان شب دستگیری مبارک مرض وبا در شهر شیراز منتشر شده و وحشت و اضطراب عظیمی سرتاسر شهر را فراگرفت و در طی چند ساعت بیش از صد نفر از این مرض هولناک تلف شدند. یکی از مأمورین که پسرش بطور معجزه آسا به وسیله حضرت باب شفا یافته بود دانست که انتشار این نرض به اراده غالبه الهیه بوده و دست حق در کار است لذا به نزد حاکم رفته و تقاضا نمود حضرت باب را آزاد نماید. حاکم هم از ترس جان خانواده اش و ساکنین شهر حضرت باب را رها نمود بشرط اینکه شیراز را ترک فرمایند.

 

در پاییز 1846 بود که حضرت باب بطرف اصفهان که در شمال شیراز است عزیمت فرموند. در هنگام خداحافظی به جناب خال فرمودند: 

 

« منتظر باش که باز در کوههای آذربایجان با یکدیگر ملاقات خواهیم کرد. از آنجا تو را به میدان فدا می فرستم تا افسر شهادت بر سر گذاری . من هم پس از تو به همراهی یکی از بندگان مخلص و مقرّب خدا خواهم آمد و در جهان ابدی یکدیگر را ملاقات خواهیم نمود.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:49  توسط Spring 

 

تبعید حضرت باب به اصفهان

 

 

چون حضرت باب به شهر اصفهان نزدیک شدند به حاکم آن منطقه نامه ای مرقوم فرمودند که برای حضرتش منزلی تهیه نماید تا به آنجا وارد شوند. برعکس حاکم شیراز او مردی خوش قلب و با انصاف بود و چنان تحت تأثیر ادب و فصاحت و بلاغت نامه قرار گرفته بود که دستور داد بزرگترین پیشوای روحانی آن منطقه حضرت اعلی را در منزل خویش پذیرایی نماید و نهایت احترام را مجری دارد.

 

در حین توقف در اصفهان بتدریج شهرت حضرت باب در سراسر شهر منتشر شد و مردم دسته دسته برای تشرف به حضور آن حضرت و استماع بیانات حکمت آمیز ایشان می آمدند. اما با ازدیاد محبوبیت و معروفیت ایشان حسادت علماء شهر برانگیخته شد زیرا می ترسیدند که مقام و موقعیت و قدرتشان را از دست بدهند. لذا به منظور القاء شبهات و برانگیختن ظن و گمان نسبت به حضرت باب به انتشار شایعات و افتراء مشغول شدند و چون با شکست روبرو شدند نقشه ای طرح نمودند تا ایشان را بقتل برسانند. حاکم که ملتفت توطئه و نقشه های علماء برضد حضرت باب شد تصمیم گرفت هیکل اطهر را به منزل خویش ببرد. در منزل پس از ساعتها مکالمه حاکم اصفهان با حضرت باب حاکم بتدریج به عظمت ظهور ایشان پی برد و یک روز که در حضور مبارک در باغ منزلش مشرف بود عرض کرد:

 

« خداوند به من ثروت زیاد عنایت کرده نمی دانم به چه راهی انها را خرج کنم. فکر کردم اگر اجازه بفرمایید، اموال خودم را در نصرت امر شما صرف نمایم و به اذن و اجازه شما به طهران بروم و محمد شاه را که نسبت به من خیلی اطمینان دارد به این امر مبارک تبلیغ کنم.»

 

حضرت باب به این احساسات مملو از عشق و ایثار چنین پاسخ فرمودند:

 

« نیت خوبی کرده ای و چون نیت مؤمن از عملش بهتر است، خدا جزای جزیلی به تو برای این نیت مبروره عنایت خواهد کرد. لکن از عمر من و تو در این دنیا اینقدرها باقی نمانده و نمی توانیم نتیجه این اقدامات را که گفتی به چشم خود ببینیم. خداوند در پیشرفت امر خود به این وسائل و وسائطی که گفتی اراده نفرموده مقصود را انجام دهد. نمی خواهد این امر را به وسیله حکام و سلاطین مرتفع کند. اراده خدا این است که بواسطه مساکین و بیچارگان و خون شهداء امر خود را مرتفع سازد  مطمئن باش که خدا در آخرت تاج افتخار ابدی برسرت خواهد گذاشت و برکات بیشماری بر تو نازل خواهد کرد. سه ماه و نه روز از عمر تو بیشتر باقی نمانده ...»

 

همان طوری که حضرت باب پیش بینی فرموده بودند درست بعد از سه ماه و نه روز حاکم وفات نمود. چند روز بعد از وفاتش جانشین او پیغامی به شاه درطهران فرستاد و جویای آن شد که با حضرت باب چه کند. شاه دستور داد تا هیکل اطهر را پنهانی به پایتخت بفرستید و نیت داشت که ایشان را زیارت نماید. بنابراین به همراهی مأمورین سواره حضرت باب به جانب طهران عزیمت فرمودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:48  توسط Spring 

 

 

تبعید حضرت باب به تبریز و ماکو

 

 

در آن زمان صدر اعظم ایران مردی خودخواه و بی کفایت و نالایق بود. او بسیار می ترسید که اگر حضرت باب به طهران وارد شوند و با محمد شاه ملاقات کنند، مقام و موقعیت خویش را از دست خواهد داد. از این جهت شاه را وادار کرد دستورش را تغییر داده و حضرت باب را به آذربایجان که در شمال غرب مملکت فرار دارد بفرستد.

 

وقتی که حضرت باب به تبریز که مرکز آذربایجان است وارد شدند، به یکی از منازل معروف شهر برده شدند که در آنجا تحت نظر باشند و عده ای از سربازان را به حراست آن محل گماشتند و بجز دو نفر از مؤمنین هیچ کس را اجازه نمی داند که به محضر مبارک مشرف شود و مردم شهر را هشدار داده بودند که هرکس برای ملاقات سید باب برود تمام اموالش ضبط می شود و خودش هم به حبس محکوم می گردد.

 

 حضرت باب مدت کوتاهی در تبریز اقامت فرمودند و بعد ایشان را بع قلعه ماکو واقع در کههای آذربایجان که محلی دور از شهر است منتقل نمودند. مذهب مردم این ناحیه با مذهب اکثریت اهالی کشور متفاوت بود. صدر اعظم فکر کرد که با فرستادن حضرت باب به دورترین نقطه مملکت نفوذ مبارک تقلیل یافته و امرشان بتدریج فراموش می شود. اما او نمی دانست که سراج امر الهی روشن گشته و هیچ دست بشری نمی تواند شعله آن را خاموش نماید. بزودی عظمت و لطف و محبت حضرت باب ساکنین آن منطقه و مأمور قلعه را تحت تأثیر قرار داد و نسبت به آن حضرت نهایت احترام و ادب را مجری می داشتند.

 

بتدریج از شدت رفتار و سختگیری مأمور قلعه کاسته شد و درهای قلعه به روی تعداد کثیری از مؤمنین که از اکناف ایران برای زیارت هیکل اطهر می آمدند گشوده گردید. حضرت باب در سجن ماکو کتاب بیان فاسی را نازل فرمودند این کتاب از مهمترین آثار حضرت باب است قواعد و قوانین امر جدید در این کتاب تشریع شده و واضح و آشکارا ظهورمظهر عظیمتری را بشارت داده اند و به پیروان خویش تاکید شدید نموده که جستجوی «من یظهره الله» را بیابند. یکی از مؤمنین که در آن ایّام در ماکو زندگی می کرد نزول بیان فارسی را چنین شرح می دهد:

 

« در حین نزول آیات لحن زیبای حضرت باب در دامنه کوه به گوش می رسید و صدای آن بزرگوار منعکس می گردید. چه نغمه زیبایی بود و چه لحن مؤثر روح افزایی، در اعماق قلب اثر می کرد، موجب اهتزاز روح می شد، هیجان غریبی در وجود انسان تولید می نمود.»

 

وقتی صدر اعظم فهمید که حضرت باب محبوبیتی در بین مردم ماکو پیدا نموده اند و امرشان در سراسر  مملکت در حال انتشار است، دستور صادر نمود هیکل اطهر را به قلعه چهریق منتقل نمایند. اما در آن محل نیز اهالی شهرهای مجاور و مأمور قلعه مجذوب شخصیت حضرت باب گشتند. حتی بعضی از علمای سرشناس و عروف منطقه امر جدید را قبول نموده و ترک مقام و موقعیت خود نموده و در زمره پیروان حضرتش درآمدند.

 

چون صدر اعظم از خبر محبوبیت حضرت باب در چهریق مطلع گردید، دستور داد فوراً حضرت باب را به تبرییز ببرند. در آنجا حکومت مجلسی از پیشوایان روحانی ترتیب داد تا حضرت باب را محاکمه و مؤثرین راه برای از بین بردن نفوذ ایشان اتخاذ نمایند. در ان اجتماع علماء و مأمورین حکومت سعی نمودند به نحوی از مقام حضرت اعلی کاسته و اهانتی بنایند، اما بزرگی عظمت و شأن و اقتدار حضرت باب غلبه نمود. ایشان در پاسخ سؤال آنان که « شما ادعایی دارید ؟»

 

« سه مرتبه فرمودند: من همان قائم موعودی هستم که هزار سال است منتظر ظهور او هستید و چون اسم او را می شنوید از جای خود قیام می کنیدو مشتاق لقای او هستید و عجل الله تعالی فرجه برزبان می رانید به راستی می گویم بر اهل شرق و غرب اطاعت من واجب است...»

 

چند روز بعد از آن اجتماع حضرت باب را به چهریق منتقل نمودند . دشمنان امید داشتند که با آوردن حضرت باب به تبریز بتوانند ایشان را بر ترک ادعای خود مجبور نمایند ولی بالاخره به این نتیجه رسیدند که تا ایشان در قید حیات هستند غیر ممکن است که نفوذ و انتشار امر مبارک جلوگیری شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:47  توسط Spring 

 

 

سیمای حضرت باب در آثار حضرت عبدالبهاء

 

 

 

حضرت عبدالبهاء درباره حضرت باب چنین می فرمایند:

 

« اما حضرت اعلی روحی له الفداء در سن جوانی یعنی بیست و پنج سال از عمر مبارک گذشته بود قیام به امر فرمودند ... به نفس فرید بر امری قیام فرمودند که تصور نتوان . زیرا ایرانیان به تعصب دینی مشهور آفاقند. این ذات محترم به قوتی قیام نمود که زلزله برارکان شرایع و آداب و احوال و اخلاق و رسوم ایران انداخت و تمهید شریعت و دین و آئین نمود . با وجود اینکه ارکان دولت و عموم ملت و رؤساء دین کل بر محویت و اعدام  او قیام نمود، منفرداً قیام فرمود و ایران را به حرکت آورد.

 

چه بسیار از علما و رؤسا و اهالی که در کمال مسرت و شادمانی جان در راهش دادند و به میدان شهادت شتافتند.

 

حکومت و ملت و علمای دین و رؤسای عظیم خواستند که سراجش را خاموش نمایند نتوانستند. عاقبت قرمش طالع شد و نجمش بازغ گشت و اساسش متین شد و مطلعش نور مبین گشت. جم غفیری را به تربیت الهیه پرورش داد و افکار و اخلاق و اطوار و اموال ایرانیان تأثیر عجیب نمود و جمیع تابعین را به ظهور شمس بهاء بشارت داد و آنان را مستعد ایمان و ایقان کرد.

 

ظهور چنین آثار عجیبه و مشروعات عظیمه و تاثیرات در عقول و افکار عمومیه و وضع اساس ترقی و تمهید مقدمات نجاح و فلاح از جوانی تاجر اعظم دلیلی است که این شخص مربی کلی بوده. شخص منصف ابداً توقف در تصدیق نمی نماید.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:47  توسط Spring 

 

شهادت حضرت باب

 

 

در سال 1850،صدر اعظم جدید ایران که به خون آشامی صدر اعظم قبلی بود دستور اعدام حضرت باب را صادر نمود. مجدداً هیکل اطهر را از چهریق به تبریز آوردند و در آنجا در حجره ای نزدیک محوطه سرباز خانه ای که محل شهادت ایشان گردید محبوی نمودند.

 

در حالی که حضرت باب را به طرف حجره محل محبس می بردند جوانی دوان دوان خود را از لابلای جمعیت به ایشان را رسانید و خود را به قدوم مبارک انداخت و از حضرت باب رجا و التماس نمود که : «مرا از خود جدا نفرمایید.» و اجازه دهید که هرجا می برند همراه مبارک باشم .حضرت باب به او فرمودند: «برخیز تو با ماهستی تا فردا چه مقدر شود.» آن جوان را به همراه دو نفر دیگر از همراهان فوراً دستگیر و در همان حجره ای که هیکل اطهر و کاتب ایشان محبوس بودند حبس کردند . این جوان به نام انیس مشهور شد.

 

جناب انیس در هنگامی که حضرت باب در تبریز تشریف داشتند از خود آن حضرت درباره امر جدید شنید و تصمیم گرفت به دنبال هیکل مبارک به چهریق رود. شعله عشق الهی چنان در قلب انیس مشتعل و فروزان بود که تنها آرزویش قربانی شدن در راه جدید بود، اما ناپدری او از رفتار غریب پسر در اضطراب بود لذا او را در منزل محبوس و تحت مراقبت شدید قرار داد. جناب انیس هفته ها را به راز و نیاز و دعا و مناجات سپری نمود و همواره از درگاه خدا مسئلت می نمود که او را اجازه فرماید تا به محضر محبوبش نائل گردد. تا اینکه روزی درحالی که غرق در تلاوت ادعیه و راز و نیاز بود در رؤیای فوق العاده ای مشاهده نمود. حضرت اعلی را در مقابل دیدگان خویش زیارت نمود که ایستاده اند و او را صدا می نمایند، انیس خود را بر اقدام مبارک انداخت. حضرت باب به او فرمودند: « خوشحال باش ساعت موعود نزدیک است . در همین شهر تبریز عنقریب در مقابل مردم شهر مرا مصلوب خواهند ساخت و هدف گلوله های اعداء خواهم شد. جز تو کسی در این موهبت با خودم شریک نخواهم ساخت . مژده با د که تو آن روز با من جام شهادت خواهی نوشیدو اِنَّ هذا وَعدٌغَیر مکذوبُ» جناب انیس بعد از آن واقعه صبورانه منتظر رسیدن یوم موعود بود، هنگامی که بتواند به وصال محبوب خود رسد. او بالاخره به آرزوی قلبی خود نائل گردیده بود.

 

درآن شب سروری در طلعت اعلی بود. درنهایت بهجت و بشاشت با انیس و سه نفر دیگر از پیروان مخلص که با حضرتش محبوس بودند فرمایشات می فرمودند . از جمله فرمودند:« شکّی نیست که فردا مرا به قتل خواهند رساند. اگر از دست شماها باشد بهتر است و گواراتر . یک از شماها برخیزد و به حیات من خاتمه دهد.» هیچ کس نمی توانست تصور کند که بادست خود به حیات چنان ذات مقدّسی خاتمه دهد همگی ساکت مانده و اشک از چشمانشان جاری شد . ناگهان جناب انیس از جای خود برخاست و عرض نمود که به هر نحو که بفرمایند او امر مبارک را اطاعت می نماید. حضرت اعلی فرمودند:« همین جوان که قیام به اجابت اراده من نموده با من شهید خواهد شد و من او را اختیار نمودم تا در وصول به این تاج افتخار با من سهیم گردد.»

 

صبح روز بعد ، 9جولای 1950 (مطابق با 28 شعبان 1266 هـ.ق)، حضرت باب با کاتب خویش مشغول بیانات بودند که ناگهان مأموری آمد ئ مکالمه ایشان را قطع نمود. طلعت اعلی به او فرمودند: « تا من این صحبتها را که با او می داشتم تمام نکنم اگر جمیع عالم با تیر و شمشیر بر من حمله نمایند مویی از سر من کم نخواهد شد.» مأمور اهمیت بیان مبارک را درک ننمود و جوابی نداد. پس امر نمود کاتب به دنبالش روانه گردد. حضرت باب را از آنجابه منازل مجتهدین بزرگ شهر تبریز برده و آنها بدون تردید حکم قتل آن حضرت را امضاء نمودند.

 

در همان صبح، حضرت باب را به محوطه سرباز خانه که حدود ده هزار نفر در آنجا مجتمع شده تا شاهد اعدام هیکل اطهر باشند بدند. حضرت اعلی را به دست سامخان ارمنی فرمانده فوج سربازان سپرده تا حکم اعدام را مجری نماید. اما سامخان چنان تحت تأثیر رفتار حضرت اعلی قرار گرفته بود که رعب الهی بر قلبش وارد و در کمال ادب خدمت ایشان عرض نمود که: « من مسیحی هستم و عداوتی با شما ندارم . شما را به خدا که اگر حقی در نزد شما هست کاری بکنید که من داخل در خون شما نشوم.» حضرت اعلی فرمودند:« تو به آنچه مأموری مشغول باش . اگر نیّت تو خالص است حق تو را از این ورطه نجات خواهد داد»

 

سامخان به سربازان خود دستور داد تا میخهای آهنی بر دیوار کوبیدند و دو ریسمان به آن میخ بستند که با یکی طلعت اعلی را و با دیگری جناب انیس را بیاویزند . سپس سربازان در سه صف ایستادند و در هر صف دویست و پنجاه نفر و هر سه صف یکی پس از دیگری شلیک کردند . بعد از اینکه دود هفتصدو پنجاه گلوله شلیک شده فرونشست جمعیت صحنه ای را دیدند که بسختی می توانستند باور نمایند. جناب انیس را دیدند که ایستاده و اصلاً اثری از جراحت در بدنشان نیست و حضرت باب را غائب و از نظر پنهان دیدند . گلوله ها فقط طنابها را پاره کرده بودند. سپس شروع به جستجو نمودند و عاقبت ایشان را در حجراه ای که محبوس بودند جالس یافتند که لا کاتب مطالب ناتمام شده خود را بیان می دارند و فرمودند: « من صحبت خود را تمام نمودم. حال هر چه می خواهید بکنید که به مقصود خواهید رسید.»

 

سامخان از دیدن این امر متحیر و اجازه نداد سربازان او مجدداً شلیک نمایند بلکه آنها را برداشت و از محوطه بیرون رفت . لذا فوج دیگری برای ادامه این کار آورده شد و باردیگر حضرت باب و جناب انیس را در محوطه بیاویختند و سربازان شلیک نمودند . این بار تیرها به هدف خورده و بدن مطهّر حضرت باب و انیس را به یکدیگر مصلق نمود و فقط صورت آن دو آسیبی ندید. در حینی که سربازان بار دوم خود را برای شلیک آماده می نمودند حضرت اعلی رو به جمعیت که خیره شده بودند آخرین کلمات را بیان فرمودند:

 

« ای مردم اگر مرا می شناختید مثل این جوان که اَجَلّ از شماست در این سبیل قربان می شدید. روزی خواهد آمد که مرا بشناسید،ولکن در آن روز من درمیان شما نخواهم بود.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:46  توسط Spring 

 

 

بیانات حضرت باب خطاب به حروف حی

 

 

حضرت باب در دوران حیات کوتاه خود به عنوان مظهر الهی برروی زمین کتب و الواح بسیاری نازل فرمودند. ذیلا دو بیان از حضرت باب را زیارت می کنید:

 

« هًل مِن مُفَرّجٍ غَیرُاللهِ قُل سُبحانَ اللهِ هُوَالله ُ کُلٌّ عِبادُ لَهُ و کُلٌّ بِاَمرِه قائِمُونَ»  ( ترجمه بیان مبارک به فارسی چنین است: آیا هیچ گشایش دهنده ای جز خدا هست ؟ بگو مقدّس و مبرّاست پروردگار. اوست خدا. همه بندگان اویند و همه به امر او قائم اند.)

 

« قُلِ اللهُ یَکفی کُلَّ شَی عَن کُلِّ شَی ءٍ و لایَکفی عَنِ اللهِ رَبِّکَ  مِن شَی ءٍلافی السَّموات و لا فی الاَرضِ و لا مابَینَهُما اِنَّهُ کانَ عَلاماً کافیاً قَدیراً» (ترجمه بیان مبارک چنین است: بگو خداوند همه چیز را از همه چیز بی نیاز می سازد ولی هیچ چیز در آسمان و زمین ما بین آن نیست که از خدا بی نیاز سازد.)

 

«ای یاران عزیز من! شما در این ایام حامل پیام الهی هستید. خداوند شما را برای مخزن اسرار خویش انتخاب فرموده تا امر الهی را ابلاغ نمایید. به واسطه صدق گفتار و رفتار خود نماینده قوّت و نورانیّت ربّانی گردید. تمام اعضای جسد شما باید بر ارتفاع مقامات شما شهادت دهند و به طهارت حیات و عظمت مقصود شما ناطق گردد. زیرا این روز همان روز است که خداوند مجید در قرآن (66:36) فرموده : « اَلیَومَ نَختِمُ عَلی اَفواهِهِم وَ تُکَلِّمُنا اَیدیهِم و تَشهَدُ اَرجُلُهُم بِما کانُوا یَعمَلُونَ.» ( مضمون آیه مبارکه به فارسی چنین است: امروز بر دهان آنها مُهر می زنیم . دست و پاهایشان گواه اعمال آنهاست و با ما تکلّم می کنند.)

 

بیانات مبارکه حضرت مسیح را که به شاگردان خود فرمودند بیاد آورید وقتی که می خواستند آنان را برای تبلیغ به اطراف بفرستند به آنها فرمودند شما مانند آتشی هستید که در شب تاریک بر فراز کوه بلند افروخته گردد. باید مردم از نورانیّت شما مهتدی شوند به واسطه مشاهده حسن گفتار و رفتار شما به سوی پدر آسمانی که منبع فیض جاودانی و سرچشمه فضل ابدی است متوجه گردند . شما که فرزندان آن پدر روحانی هستید به واسطه اعمال خود باید مظهر صفات الهیّه گردید تا مردم نور الهی را در شما مشاهده کنند. شما نمک زمین هستید اگر نمک فاسد باشد با چه چیز اصلاح خواهد شد.

 

انقطاع شما باید به درجه ای باشد که در هر شهری برای تبلیغ امرالله داخل شوید از مردم آن شهر به هیچ وجه اجر و مزدی توقّع نداشته باشید. غذا و طعام طلب نکنید و هنگامی که از آن شهر می خواهید خارج شوید گَرد کفشهای خود را هم بتکانید تا چنانچه منقطع و طاهر وارد آن شهر شدید همان طور خارج گردید. زیرا پدر آسمانی همواره باشماست و شما را مراقبت می فرماید و محافظت می نماید. اگر شما نسبت به او وفادار باشید یقین بدانید که خزینه های عالم را به شما تسلیم می کند و مقام شما را از مقام فرمانروایان و پادشاهان بلندتر می سازد.

 

ای حروف حیّ ، ای مؤمنین من، یقین بدانید که عظمت امروز نسبت به ایّام سابق بی نهایت بلکه قابل قیاس نیست. شما نفوسی هستید که انوار صبح ظهور را مشاهده کردید و به اسرار امرش آگاه شدید. کمر همّت محکم کنید و این آیه قرآن (24:89) را به یاد آرید که درباره امروز می فرماید: « وَجاءَ رَبُّکَ وَ المَلَکُ صَفّاً صَفّاً » (مضمون آیه مبارکه به فارسی چنین است: وخداوند آمد و ملائکه صف صف با او آمدند) قلوب خود را از آمال و آرزوهای دنیوی پاک کنید و به اخلاق الهی خود را مزیّن و آراسته نمایید. به واسطه اعمال نیک به حقّانیّت کلمه الله شهادت دهید و این آیه قرآن (40:47) را همواره درنظر داشته باشید که می فرماید: « فَاِن تَوَلَّوا یَستَبدِل قَوماً غَیرَکُم ثُمَّ لا یَکُونُوا اَمثالَکُم» (مضمون آیه مبارکه به فارسی چنین است:  اگر به امر خدا پشت کنید ، خداوند قوم دیگری را به جای شما خواهد آورد که آنها مثل شما نیستند.) مبادا اعمال شما طوری باشد که دیگران بیایند و ملکوت الهی را از شما بگیرند و شما بی نصیب بمانید. دوران کفایت عبادات کسالت آور فتور آمیز منقضی شد. امروز روزی است که به واسطه قلب طاهر و اعمال حسنه و تقوای خالص هر نفسی می تواند به ساحت عرش الهی صعود نماید و در درگاه خداوند مقرّب شود و مقبول افتد. « اِلَیهِ یَصعَدُ الکَلِمُ الطَّیِّبُ و العَمَلُ الصّالِحُ یَرفَعُهُ» (قرآن کریم12:35) (مضمون آیه مبارکه به فارسی چنین است:  کلمه پاک به سوی ائ صعود می نماید و عمل صالح آن را بالا می برد.)

 

شما آن نفوس مستضعفین هستید که در قرآن (5:28) فرموده: « وَنُریدُ اَن نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ استُضعِفُوا فِی الارضِ و نَجعَلَهُمُ الوارِثینَ.» (مضمون آیات مبارکه به فارسی چنین است: اراده فرمودیم که بر مستضعفین زمین منّت گذاریم و آنان را وارث زمین گردانیم.)

 

 خداوند شما را به این مقام عالی دعوت می نماید و در صورتی می توانید به این درجه عالیه برسید که تمام آمال و مقاصد دنیوی را زیر پا گذاشته و مصداق این آیه شوید که در قرآن می فرماید ( 27:21 -28): « عِبادٌ مُکرَمُونَ لا یَسبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُم بِاَمرِه یَعمَلُونَ.» (مضمون آیات مبارکه به فارسی چنین است: بندگان عزیز و بزرگواری که در گفتار از او پیشی نگرفته و تنها به امر او عامل اند.)

 

شما حروف اوّلیه هستید که از نقطه اولی منشعب شده اید. شما چشمه های آب حیاتید که از منبع ظهور الهی جاری گشته اید. از خداوند بخواهید که شما را حفظ نماید تا آمال دنیوی و شؤون جهان، طهارت و انقطاع شما را تیره و آلوده نکند و حلاوت شما را به مرارت تبدیل ننماید. من شما را برای روز خداوند که می اید تربیت و اماده شاخته ام و می خواهم که اعمال شما در مَقعَد صدق عِندَ ملیک مقتدر قبول افتد. راز و اسرار یوم الله که خواهد امد امروز مکشوف نیست. طفل تازه متو